بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
ز کوى يار مي آيد نسيم باد نوروزى
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
مي خواستم به پاي تو تقديم جان کنم
دوستان امروز سرگم كرده ام
رهبر پير و پدر گم كرده ام
از آنجايي كه مزاري جان خود را وقف آرمانهاي ملّي و هموطنان خود نموده بود، همواره تلاش مي نمود تا مصيبت را از مردم دور نگه دارد. سر انجام در همين راستا، جهت مذاکره با جنايتکاران طالب که آنروزها در هيئت ملا يک با قرآن خدا به سراغ خلق خدا پيش مي آمدند، با انگشت شماري از ياران و فرماندهان روزهاي خطر و ضررش همچون شهيد ابوذر غزنوي، ابراهيمي بهسودي، سيد علي علوي مزاري، جانمحمد ترکمني، و... رهسپار چهار آسياب شد که طالبان تروريست فرصت طلب، بر خلاف رسم انسانيت و فرهنگ ديرينه و پر پيشنهء افغانيت؛ با اشاره باداران برون مرزي خويش، او وياران باوفايش را به اسارت گرفتند و در 22 حوت 1373 در بد ترين شکنجه ها، وحشيانه و عجولانه به شهادت رساندند و آنگاه با هراس از عواقب آن، براي توجيه روسياهي اين عمل ننگين و شرم آور، پيکرهاي پاک و پاره پارهء آنها را در هليکوپتري گذاشتند و در نزديکي هاي غزني با صحنه سازي و فريبکاري، بر زمين خواباندند وشهيد مزاري و يارانش را به درگيري در درون هليکوپتر، متهم کردند.
پيكر پاك پلنگ پير و پر غرور پامير جهاد و مقاومت ميهن كه در کمينگاه حيله و نيرنگ غداران و تبهکاران، با دست و پاي بسته تيرباران شد، در طولاني ترين تشييع تاريخ، از غزني تا بهسود، تا باميان و تا يکاولنگ، صدها کيلومتر، روي دوش مردم داغدار و عزادارش، قريه به قريه از دل درياي بهمن و برف، در شطي از ماتم و الم، پياده حمل شد و از آنجا به بلخ انتقال يافت و سرانجام به تاريخ 7/1/1374 بعد از چهارده روز از شهادتش، در دنيايي از اشک و اندوه، با حضور ده ها هزار انسان حق طلب و عدالتخواه جهان، در شهر مزار شريف، آغشته با عطر خون و شکفته در ستاره هاي زخم، در سينهء چاک وطن و ميهن محبوبش، دفن شد تا در خاک آن تجزيه شود، با سبزه و گياه درآميزد، سرخگل گردد و بهار ذهن و زندگي مردمش را از عطر عشق، از شعر غرور و از شکوه آزادي سرشار کند و با آب و آيينه و آفتاب الفت و آشنايي ببخشد.
**
استاد شهيد عبدالعلي مزاري؛ در لحظه شهادت به پيشواز چهل و هشتمين بهار عمر شريف و شکوفايش، رنجيده از اغيار زشتخوي زمين، وصل دلدار زيبا رو و پر هياهوي آسمان را برگزيد و با شهادتي که آرزوي دل و زيبندهء روح و شايستهء شخصيت شکوهمند وارجمندش بود، رخشان و خونفشان به خدا پيوست و همچون آفتاب، در افقهاي بلند شهادت، کسوف خون گزيد و مصداق: \"رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه\" گشت و به آرزوي ديرينه اش رسيد.

دریایی ها
مگذار که لشــــــکر به کمین افتدد باز
گُرد دگری زصـــــــدر زین افتد باز
سخت است اگرچه مــــرگ رهبر،اما
مگذار که پرچـــم به زمـــــین افتد باز
او دعوت زنـــجیر گسستن می کـــرد
فریاد زبند ظلم، رســــــــتن مـــی کرد
بتهای زر و زور، زبون می گشتند
هرگاه که قصد بت شکستن می کرد
بعد تو کجاست غمـــــــگسار دگری
سرقافله ای،طــــلایه دار دگـــــــری
صد سال دیگرصبرکن ایدل! که رسد
شاید که علی و ذوالفــــــقار دگـــری
با خصم بگویید که دریا، دریـــاست
امواج هزاره تا ابد طوفان زاست
زنده است هزاره تا عدالت زنده است
یک سنگر اگر رفت علم پا برجاست

می خواهم به گذشته برگردم ،
به زمانی که معصومیت فطری بود نه ظاهری
به هنگامی که فقط پدر قهرمان بود، نه دپ ها و تام ها
به هنگامی که عشق را در آغوش مادر می یافتیم نه در آغوش دوست دختر یا پسر
به وقتی که شانه های پدر بالاترین جایگاه بر روی زمین بود نه نام و عنوان ما
به هنگامی که بدترین دشمنان همشیرگان بودند نه رئیس ها
به وقتی که دردناکترین حادثه زانوهای خونین بود نه اشکهایی که از گونه تان سرازیر می شوند
به زمانی که تنها چیزی که می شکست اسباب بازی بود نه قلب های رو به زوال
و به زمانی که خداحافظی ها فقط تا فردا ادامه می یافت نه تا سالها و سالها
زندگی خیلی تغییر کرده و مردم نیز
اما مسئله این است که نمی خواهیم آن را بپذیریم...
I Want To Go Back To The Time
When INNOCENCE Was NATURAL
Not FAKE
When DAD Was The Only HERO
Not DEPP Or TOM
When LOVE Was MOM HUG
Not The GIRL/ BOY-FRIEND
When DAD"S SHOULDER Was The HIGHEST PLACE On The Earth
Not Your DESIGNATION
When Your WORST ENEMIES Were Your SIBLINGS
Not Your MANAGER
When The Only Thing That Could HURT Were BLEEDING KNEES
Not The TEARS Falling Down Your Cheeks
When The Only Things BROKEN Were TOYS
Not The DYING HEARTS
And When GOOD-BYES Meant TILL TOMORROW
Not For YEARS & YEARS
Life Has Changed A Lot . And The People Too
But The Thing Is That We Dont Want To Accept It