۱۰/۲۷/۱۳۹۳

بزرگترین داستان عبرت انگیز برای دختران

آبرویم ریخت و بدبخت شدم بخوانید و عبرت بگیرید!!!!!!!
بعد از اینکه‌ از دروازه‌ی دانشگاه بیرون آمدم دیدم پسری زیبا اندام و شیک پوش دم در دانشگاه ایستاده‌ است و با چشمهای پر مهری به‌ من نگاه می کند و وانمود می کند که‌ مرا می شناسد ، اما من بدون توجه به‌ او ، راه‌ خود را پیش گرفتم ، دیدم که‌ آن پسر دنبالم می آید و دارد با صدایی آهسته‌ و نازک حرف می زند و می گوید : ( ای دختر زیبا تنها امید من توئی !! بدان که‌ دوستت دارم !! می خوام همسرم شوی ، جز تو کسی را نمی خواهم ، و ... ) وقتی که‌ دیدم از این حرفها می زند و مدام دنبالم می آید تندتر راه رفتم، طوری که‌ پاهایم در یکدیگر آمیخته‌ می شدند و قطره‌ قطره‌ عرق از پیشانیم می چکید ، زیرا تا به‌ حال از این گونه‌ برخوردها را ندیده‌ بودم ، به‌ هر حال بعد از خستگی زیاد و تپش سریع قلب به‌ خانه‌ رسیدم ، در خیال آن حادثه‌ بودم و به‌ آن فکر می کردم ، آن شب در ترس و تردد بودم و هرگز خواب به‌ چشمانم نیفتاد و نتوانستم بخوابم ، روز بعد هم به‌ همان شیوه‌ بعد از بیرون آمدنم از دانشگاه دیدم دم در ایستاده‌ است و هی به‌ من نگاه می کند و دنبالم می آید و از حرفهای عاشقانه‌ سخن می راند و ... ؛ داشت روز به‌ روز به‌ این کار خود ادامه‌ می داد تا اینکه‌ روزی نامه‌ای را دم در خانه‌ی ما گذاشته‌ بود ، ابتدا که‌ نامه‌ را دیدم نتوانستم آن را بردارم ، اما به‌ هر حال با دستانی لرزنده‌ و دلی آشفته‌ نامه‌ را برداشتم و آن را باز کردم ، دیدم بعد از معذرت خواهی به‌ خاطر آن کردارهایی که‌ در طول چند روزه‌ گذشته‌ انجام داده‌ بود نامه‌ را پر از کلمات ( عشق ، محبت ، دوستی ، وفا ، صمیمیت و ... ) کرده‌ است .
بعد از اینکه‌ نامه‌ را خواندم سریع آن را پاره‌ کردم ، بعد از چند ساعتی زنگ تلفن را شنیدم ، گوشی را برداشتم ، همان پسری که‌ هر روز با سخنان پر از مهرش مرا دنبال می کرد اکنون پشت تلفن ایستاده‌ است و می گوید : نامه‌ را خواندی یا اینکه‌ نخواندی ؟ گفتم : اگر خانواده‌ و یا فامیلهایم را خبردار کنم آنوقت وای به‌ حالت ! سپس گوشی را گذاشتم، بعد از یک ساعتی دوباره‌ زنگ زد و با حرفهای عاشقانه‌ و وعده‌های پر از امید ، مانند : به‌ خدا من پاک و بی آلایشم و من هرگز دروغ نمی گویم و از فریب کاری بدور هستم و می خوام سر و سامان بگیرم و ازدواج بکنم و به‌ خدا تمام آرزوهای شما را به‌ جا می آورم و بهترین خانه‌ را برایت تهیه‌ می کنم و من به‌ تنهایی از خانواده‌ام جا مانده‌ام و ... !!! خواست که‌ خود را در ته‌ قلب من جا دهد ، در آن هنگام من هم راجع به‌ او مهربان گشتم و دلم به‌ حالش سوخت ، طوری که‌ محبت او در دل من ریشه‌ دوانید و بعد از آن مدام به‌ او نامه‌ می نوشتم و منتظر تلفنهایش می نشستم .
در این روزها بود که‌ هر وقت از دانشگاه بیرون می آمدم برای دیدنش به‌ پیرامون خود نگاه می کردم ، اما بی فایده‌ بود ، ولی یک روز وقتی که‌ از دانشگاه بیرون آمدم دیدم روبرویم ایستاده‌ است ، از دیدنش چنان خوشحال شدم که‌ داشتم پرواز می کردم !!! آری چنان صمیمی شدیم که‌ با موترش تمام کوچه‌ و خیابان شهر را درمی نوردیم ، وقتی که‌ با او می نشستم هرگز توانایی فکر کردن را نداشتم ، مثل اینکه‌ مغزم را بیرون کشیده‌ بود ، به‌ حرفهایش باور می کردم و به‌ او اعتماد داشتم !! بخصوص آنگاه که‌ می گفت : تو مال منی !!! و در آینده‌ در یک خانه‌ زندگی می کنیم و در کنار هم زندگی را می گذرانیم !!! وقتی که‌ می گفت : تو شاهزاده‌ی زیبای منی ! پرواز می کردم !!! و آن لحظه‌هایی که‌ حرفهای عاشقانه‌ را از او می شنیدم چنان خوشحال می شدم که‌ فکر می کردم هیچ کس این شادی را به‌ خود ندیده‌ است !! اما در یکی از روزها چه‌ روزی بود، روزی سیاه ! تمام زندگیم را بر‌ آب داد ، آرزوهایم را از یادم برد و بهترین روزهای زندگانیم را فراموش کردم ، و آینده‌ام را از بین برد ، روزی بود که‌ با تلخ ترین سختی ها مرا روبرو کرد ، جلو تمام مردم بی حیثیتم کرد و آبرویم را بر باد داد .
روزی بود که‌ همانند روزهای دیگر برای گشت و گذار با او به‌ بیرون رفتم ، اما این مرتبه‌ مرا به‌ یکی از آن خانه‌های آماده‌ شده‌ برد ، وارد خانه‌ شدیم و دور از همه‌ با هم نشستیم ، تنها من و او بودیم و شخص سومی شیطان بود ، در آن هنگام آن سخن با ارزش پیامبر ( ص ) را فراموش کردم که‌ فرموده‌ است : " لا يخلون رجل بامرأة إلا كان الشيطان ثالثها "( صححه العلامة الألباني في السلسلة الصحيحة :1/792 ، برقم :430 ) .
هیچ وقت زن و مردی با هم خلوت نمی کنند مگر اینکه‌ شیطان شخص سوم آنها است .
هرگز در خیال آن حدیث پیامبر ( ص) نبودم ، و این بار شیطان بر من غلبه‌ کرد و درونم را پر از حرفهای این پسر جوان کرد ، با هم نشستیم و با چشمهای پر از عشق به‌ هم نگاه می کردیم . به‌ این صورت ناخود آگاه همانند شکاری در دست این پسر جوان قرار گرفتم و هر آنچه‌ خدا دوست ندارد با من انجام داد ، و آن عمل زشت میان ما رخ داد و با ارزشترین ثروت زندگانیم را از دست دادم که‌ هرگز توانایی یافتنش را ندارم ، همانند دیوانه‌ای بلند شدم و گفتم : چه‌ با من کردی ؟ چه‌ را بر سرم آوردی ؟!!
گفت : نترس شما همسر من هستی !!!
گفتم : چگونه‌ همسر شما هستم در حالی که‌ هنوز به‌ خواستگاریم نیامده‌اید و مرا نکاح نکرده‌اید ؟!!
گفت : چند روزی دیگر نکاحت می کنم .
با این حال و وضع به‌ خانه‌ برگشتم ، طوری که‌ پاهایم توانایی برداشتن جسمم را نداشتند ، در درونم آتشی مرا می سوزاند ، خدایا چه‌ را بر سر خود آورده‌ام ؟ شاید که‌ دیوانه‌ شده‌ام ؟ چه‌ بر سرم آمده‌ ؟ تمام دنیا جلو چشمانم سیاه شد ، گریه‌ کردم گریه‌ای تند و سخت ، وضع روانیم روز به‌ روز بدتر می شد ، تا به‌ آخرین درجه‌ رسید و نتوانستم درسهایم را ادامه‌ بدهم و ترک تحصیل کردم و هیچ کدام از خویشاوندانم نتوانستند علت آن حال و وضع بد مرا درک کنند .
اما خود را به‌ آن وعده‌ و پیمانها خوشحال می کردم که‌ گفته‌ بود : به‌ خواستگاریت می آیم و تو را نکاح می کنم !!!!
روزگار می گذشت اما برای من از سخت ترین روزهای زندگیم بود ، نزد من روزهایی بود که‌ به‌ سختی کوهها بر من سنگینی می کرد . بعد از آن چه‌ رخ داد ؟ آن رویداد که‌ یک مرتبه‌ مرا لرزاند و زندگانیم را بر آب داد ، تمام آرزوهایم را باطل کرد ، چه‌ رویدادی بود ؟ آن موضعگیری ناهنجاری بود که‌ از یک شیطان پلید مشاهده‌ کردم ، و مایه‌ی آشفته‌ کردن حالم گشت ، تلفن زنگ خورد و گوشی را برداشتم ، آری صدای او را شنیدم که‌ می گفت : می خواهم برای کار مهمی شما را بیرون از خانه‌ ببینم ، خوشحال شدم و خیال کردم آن کار مهم راجع به‌ کاروبار خواستگاری و نکاح من است .
اما وقتی به‌ او رسیدم دیدم با سر و حالی ناراحت و اخمو پشت فرمان نشسته‌ است و می گوید : قبل از هر چیز خواستگاری و ازدواج من با خودت را فراموش کن ، به‌ هیچ صورت به‌ این فکر نکن که‌ روزی به‌ خواستگاریت بیایم و همسر من شوی !! می خواهم همانند زن و شوهری با هم زندگی کنیم اما بدون نکاح و خواستگاری !! و ...
وقتی که‌ این گونه‌ موضعگیری و آن حرفها را از او شنیدم ناخودآگاه دستهایم را بلند کردم و یک سیل محکمی به‌ صورتش زدم .
سپس گفتم : فکر کردم مرا برای جبران آن اشتباه صدا زده‌اید که‌ با من انجام داده‌اید ، اما طوری شما را می بینم که‌ بسیار تفاوت دارد با آنچه‌ بدان فکر می کردم ، طوری شما را می بینم که‌ نه‌ اخلاق دارید و نه‌ ادب و پلیدترین کسی هستی که‌ تا به‌ حال دیده‌ام ، با حالت گریه‌ و زاری از موترش پیاده‌ شدم .
مرا صدا زد و گفت : لطفا چند لحظه‌ صبر کنید . وقتی که‌ به‌ او نگاه کردم دیدم یک نوار ویدئو را در دستش گرفته‌ و‌ آن را به‌ من نشان می دهد و با صدای بلندی می گوید : با این نوار ریشه‌ات را می کشم و زندگانیت را نیست و نابود می کنم .
گفتم : مگر‌ چه‌ چیزی در آن نوار هست ؟
گفت : بیا تا خود ببینی که‌ چه‌ چیزی در این نوار هست .
برای اینکه‌ ببینم که‌ چه‌ چیزی در آن نوار است با او رفتم ، وقتی که‌ به‌ نوار نگاه کردم دیدم تمام آن کردار ناشایستی که‌ با هم انجام داده‌ بودیم با دوربین مخفی فیلمبرداری کرده‌ است ، و به‌ طور کامل چه‌ چیزی با هم انجام داده‌ بودیم حالا داشتم با چشمهای خود روی صفحه‌ی تلویزیون می بینم .
گفتم : این چه‌ کاری است انجام داده‌اید ای بی شرف بی ناموس ؟
گفت : دوربین مخفی را گذاشته‌ بودم و تمام حرکات را ضبط کرده‌ است و این نوار هم بهترین اسلحه‌ی من است ، تا بتوانم شما را مطیع خود گردانم و طبق دستور من رفتار کنید ، و الا با این نوار ریشه‌ات را می کنم و نیست و نابودت می گردانم .
من هم شروع کردم به‌ گریه‌ و زاری ، زیرا قضیه‌ تنها برای من مشکل ساز نبود بلکه‌ برای خویشان و بستگانم و به‌ خصوص خانواده‌ام مشکل ساز بود .
اما گفت : هرگز ...
سرانجام همانند برده‌ای در دست این پسر قرار گرفتم ، او هم به‌ آرزوی خود هر روز مرا از مردی به‌ مرد دیگر و از جوانی به‌ جوان دیگر جابه‌جا می کرد ، و به‌ این صورت در برابر دریافت پولی مرا به‌ افراد شرور واگذار می نمود. آری او مرا وسیله‌ی درآمد خویش و راضی کردن جوانان شهوت باز قرار داد ، در حالی که‌ نمی توانستم چیزی بگویم . آری به‌ زندگی در ردیف دختران خود فروش قدم نهادم و برای ابد از زندگی پاکی و شرافتمندانه‌ خداحافظی کردم .
و تا آن لحظه‌ هیچ کدام از بستگانم راجع به‌ حال و وضع من چیزی نمی دانستند ، زیرا به‌ من اعتماد داشتند !!! این از یک طرف و از طرف دیگر آن نوار ویدئو میان جوانان پخش شده‌ بود ، یکی از آن جوانانی که‌ نوار ویدئو به‌ دستش رسید پسر کاکایم بود ، به‌ این صورت رویداد و مشکل من آشکار شد و پدرم و خویشاوندانم به‌ اخلاق و رفتار من مطلع شدند و آبرو ریزی ما پخش شد و به‌ بیشترین نقاط شهر رسید و خانواده‌ و خویشانم با این کار من بسیار شرمنده‌ و بی حیثیت شدند و من هم برای محافظت از جانم خود را مخفی کردم و از خانه‌ گریختم ، بعد از آن خبر یافتم که‌ پدر و مادر و خواهرانم از شرم و حیا خانه‌ را جا گذاشته‌اند و به‌ دیاری دیگر پیوسته‌اند .
آری چنین شد که‌ در هر گوشه‌ و کناری از شهر در مورد آن آبرو ریزی ما حرف زده‌ می شد و نوار هم از دستی به‌ دست دیگری می افتاد و پخش می شد و من هم در ردیف خود فروشان زندگی را پاس می کردم . این پسر بی مایه‌ی پست فطرت تنها عاملی بود که‌ همانند عروسکی مرا در دست گرفته‌ بود و هرگز نمی توانستم به‌ میل و آرزوی خود رفتار بکنم ، و همین پسر مایه‌ی بدبخت کردن و پارچه‌ پارچه‌ کردن چندین خانواده‌ی دیگر شده‌ و سبب فرومایه‌ کردن و بی آبرو نمودن چندین دختری همچون من شده‌ بود که‌ در عنفوان جوانی زندگی به‌ سر می بردند ، به‌ این دلیل بر آن شدم که‌ حق خود را از او بگیرم ، روزی همانند روزهای دیگر دیدم که‌ با سرو حالی مست به‌ خانه‌ برگشته‌ است ، من هم از این فرصت استفاده‌ کردم و چاقویی را به‌ سینه‌اش زدم و آن شیطان را به‌ قتل رساندم که‌ در شکل انسان خود را نمایش داده‌ بود ، و مردم را نیز از شر او نجات دادم ، و آینده‌ی من هم آن بود که‌ خود را پشت میله‌های زندان بیابم ، و ذلت و خواری تنهایی را می چشیدم ، و اکنون از تمامی آن کردار ناشایسته‌ و بی بند و بار خویش پشیمانم .
و هرگاه نوار ویدئو به‌ یادم می آید احساس می کنم در هر نقطه‌ای دوربینهای مخفی پشت سرم هستند و دارند از من فلم می گیرند ، و این داستان خود را به‌ این خاطر بازگو کردم تا هر دختری با خواندن آن پند و اندرز بگیرد و همانند اندرزی در دست آن دخترانی باشد که‌ وارد دنیای عشق و نامه‌ی عاشقانه‌ شده‌اند ، تا به‌ نامه‌ و کلمات زیبا و وعده‌های پسرها خوش باور نباشند و زیباترین و قشنگ ترین کلمات پسرها را به‌ عنوان دشمن خود بدانند